بعد از رفتنت، خوابهایم هم دیگر آرام نگرفتند. همین که چشم بر هم میگذارم، گویی کسی از درون مرا صدا می زند و دوباره بیدارم می کند;انگار هنوز چشم به راه بازگشتنت نشسته ام.
در تاریکی شب با چشمای خسته و اشک آلود، به دیوارهای اتاق خیره می شوم؛ همان دیوارهایی که شاهد انتظارهای بی پایان من بوده اند و آهسته با خود می گویم: ((افسوس تو نیستی و این بار بازگشتی در کار نیست.))
در تاریکی شب با چشمای خسته و اشک آلود، به دیوارهای اتاق خیره می شوم؛ همان دیوارهایی که شاهد انتظارهای بی پایان من بوده اند و آهسته با خود می گویم: ((افسوس تو نیستی و این بار بازگشتی در کار نیست.))