Eli

Eli

نویسنده در فولینک · ۱ ماه پیش · فولیو · مدت مطالعه: ۱ دقیقه
بعد از رفتنت، خوابهایم هم دیگر آرام نگرفتند. همین که چشم بر هم میگذارم
بعد از رفتنت، خوابهایم هم دیگر آرام نگرفتند. همین که چشم بر هم میگذارم، گویی کسی از درون مرا صدا می زند و دوباره بیدارم می کند;انگار هنوز چشم به راه بازگشتنت نشسته ام.
در تاریکی شب با چشمای خسته و اشک آلود، به دیوارهای اتاق خیره می شوم؛ همان دیوارهایی که شاهد انتظارهای بی پایان من بوده اند و آهسته با خود می گویم: ((افسوس تو نیستی و این بار بازگشتی در کار نیست.))
۱ ۳ ۰ ۸
Eli
Eli نویسنده در فولینک
۱ ماه پیش
ممنونم
۱